« سر هرمس مارانا »



2007-07-23

آمدیم چند تا چیز بگوییم و برویم. همین. باز نروید غر بزنید که پست شونصدخطی می‌خواهیم و این‌ها، ها!
اول این که این هزارتوی رنگ را بخوانید. از تنور درآمده. ما که نقدن جز قصه‌ی خودمان، نوشته‌ی آقای بامداد/بی‌گناه/کودک تنها/گل‌کو (بگو چی صدات کنم!) را تا همین الان خوانده‌ایم. طرح جلد این شماره و معرفی گوربه‌گور هم لابد از تراوشات سر هرمس مارانای بزرگ است.
دوم این که این دختر تعمیدیِ ما ( خب باقی دختران و پسران‌مان لابد هنوز غسل تعمید نشده‌اند که این یکی هست) دوباره شروع کرده است با خودش حرف‌زدن. از دست ندهید.
سوم این که این خانم و این آقا ظاهرن مناسبات زناشوهری‌شان را رسمن آغاز کرده‌اند که می‌دهیم برای‌شان این بالا، اسفند اعلا دود کنند.
چهارم این که قضیه کارساز بود آقای ب! غم‌گین که نشدیم هیچ، کلی هم خواب از سرمان پرید و زود بیدار شدیم خیر سرمان!
پنجم این که اگر دور و برتان مهندسی، چیزی برای سرپرستی یک پروژه‌ی تکمیل و بازسازی یک ساختمان حدودن سه هزار مترمربعی سراغ داشتید، خبرمان کنید. گاس که آرشیتکت کارگاهی (داشتیم قبلن هم‌چین ترکیبی یا بدهیم سند بزنند به نام خودمان؟!) باشد، چه به‌تر!
ششم این که برای معماران گاس، دنبال یک نقشه‌کش/ دیزاینر/ دِوِلُپر می‌گردیم.
هفتم این که داریم دوسه‌روزی می‌رویم ولایت اجدادیِ زمینی‌مان، مشهد. زعفرانی، شیشلیکی، چیزی نمی‌خواهید؟
هشتم این که هزار سال است می‌خواهیم جواب آن ایمیل‌ محبت‌آمیز آقای رضا قاسمی را بدهیم، نمی‌دانیم چرا نمی‌دهیم. (ربطی به شما داشت این بند؟!)
نهم این که لابد این خانم فالشیست ویسکی خوب نخورده. یا جای خوبی و با آدم‌ِ درستی نخورده که این حرف‌ها را می‌زند.
دهم این که خانم مارانا از آن طرف می‌فرمایند بنویس اگر کارگر/ پرستار بچه‌ی خوبی هم سراغ دارید – بعله می‌دانیم که ترکیب کم‌یابی است – خبرمان کنید.
یازدهم هم فعلن ندارد.
Link
  



2007-07-20



1
پریسیلا، همین به خودی خود کافی است که من را خوش‌حال کند، وقتی که گردن درازم را روی گردن تو خم می‌کنم و گاز کوچکی از پشم زردت می‌گیرم و تو سوراخ‌های بینی‌ات را گشاد می‌کنی، دندان‌های‌ت را نشان می‌دهی و روی شن زانو می‌زنی، کوهان‌ت را تا سینه‌ی من پایین می‌آوری تا بتوانم به آن تکیه دهم و از عقب خودم را به تو بچسبانم، روی پاهای عقب‌م بلند شوم، وای چه شیرین است به یادآوردن غروب‌های صحرا هنگامی که بارت را از زین به پایین آورده‌اند و کاروان پراکنده شده و ما شترها ناگهان سبک شده‌ایم و تو شروع به دویدن می‌کنی و من به دنبال‌ت می‌تازم، و در نخلستانی به تو می‌رسم.

از داستانِ میوز،
تی‌صفر
نوشته‌ی ایتالو کالوینو
ترجمه‌ی میلاد زکریا
نشر مرکز
2
آقای کالوینوی کبیر، در ادامه‌ی سری‌قصه‌هایی که در آن‌ها، با آمیزه‌ای از کمدی و ریاضیات عالی و فیزیک و زیست‌شناسی، شیرین‌کاری می‌کند و سرگرمی می‌آفریند، انگار همه‌ی ایده‌های داستانی معرکه‌اش را در همان مجموعه‌ی کمدی‌های کیهانی‌اش، مصرف کرده است. این طوری است که مجموعه‌ی دوم که تی‌صفر نام دارد، تقریبن خالی از جنبه‌های داستانی می‌شود، و بیش‌تر بازی‌گوشی‌های مفرحی است با متریال‌ها و اعداد و داده‌ها، با زمان و واژه‌ها و فرم‌های روایی که در مثلن قصه‌ی منشآ پرنده‌گان به اوج می‌رسد و انگار با یک کمیک‌استریپ متنی سروکار داریم. با سواستفاده‌ی جذاب و خلاقانه‌ای از عناصر کمیک‌استریپ در پیش‌برد داستانی خالی از تصویر.
3
در این هزارتوی جدیدی که گاس تا این‌ها را پابلیش می‌کنیم، از تنور درآمده باشد، برداشتیم یکی از قصه‌های قدیمیِ موسیو ورنوش‌مان را به جای نوشته‌ای از خودمان جا زدیم. گاس که بروبچه‌های شبکه‌ی پیام، هنوز این قصه را یادشان باشد. خودشان بزرگ‌واری کنند و به روی مبارک نیاورند.
4
داشتیم فکر می‌کردیم که به جای این قصه‌ای که چپانده‌ایم به هزارتو، بنشینیم و در باب بی‌رنگی متن بنویسیم. این که چه گونه است که رنگ در کلمات در نمی‌آید. این که اگر نخواهیم هی بنویسیم قرمز، چه طور نمی‌شود که از لابه‌لای کلمات، قرمز را احساس کرد. یا این میل غریب به سیاه‌وسفید که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود و هنوز هستند عکاسانی که با فیلم‌های سیاه‌وسفید کار می‌کنند یا دیجیتال عکاسی می‌کنند و بعد، رنگ‌ها را حذف می‌کنند. چه دشمنی‌ای دارند جماعت عکاس با رنگ‌ها؟ چرا این همه گاه، رنگ مزاحم برداشتی است به نام عکس از واقعیتی که دیده می‌شود؟ چه‌گونه است که عکس سیاه‌وسفید – بخوانید فقدان نه‌چندان تاسف‌انگیز رنگ – این همه گاه به واقعیت نزدیک‌تر است؟ نکند که رنگ‌ها اضافه‌هایی هستند بر طبیعت؟ راست می‌گویند که نوزادان از ابتدا رنگ‌ها را تشخیص نمی‌دهند و دنیا را خاکستری می‌بینند؟ چرا این همه اصرار داریم که رنگ را وارد فضای شهری کنیم و بعد، یک جماعت پررویی هستند که هی رنگ‌ها را برمی‌دارند و به جای‌ش خاکستری می‌گذارند تا جهان را خلاصه کنند و مواظبِ ما باشند تا حواس‌مان به رنگ‌ها پرت نشود و از نکته‌ی اصلی غافل نشویم؟ هان مکین؟!
5
از چند ساله‌گی است که این میل غریب به بازگشت، ما را در خود فرا می‌گیرد؟ دقیقن چند ساله باید باشیم تا از ته دل بخواهیم – و ادا درنیاوریم و تقلید نکنیم – که زنده‌گی شهری دل‌مان را می‌زند و می‌خواهیم گریز بی‌هوده‌ای بزنیم به دنیای ماقبل مدرن، به روستا، به طبیعت؟ که این همه دست‌گاه‌های رویاسازی – سینما و تیاتر و ادبیات و نقاشی و ... – دارند مدام این آرزوی محال را تصویر می‌کنند که دل‌مان را خوش کنند که بعله، می‌شود برگشت و همه‌چیز سرجای‌ش هست، همان جور یک روز ترک‌ش کردید و برای همیشه به شهر آمدید و در ساختمان‌های شیشه‌ای شفاف، روز و شب‌تان را با اعداد مصنوع گذراندید.
داشتیم a good year آقای رایدلی اسکات را می‌دیدیم. و خب بماند که چه‌قدر افسوس خوردیم از این همه ایده‌های پیش‌پاافتاده و سمبولیسم اسنوب‌پسند که پراکنده شده بود در فیلم، لابد برای هضم آسان تماشاگرهای بی‌حوصله و کم‌تجربه‌ی سینای هالیوود. داستان فرار ناگزیر مردی به‌شدت پرکار و موفق در دنیای بورس لندن، به روستای بچه‌گی‌اش در فرانسه. و همین‌جوری خودتان سام‌وار، اضافه کنید بازگشت به معصومیت و عشق و شراب و کودکی و این‌ها! چه‌قدر این قصه تکراری است!
داشتیم فکر می‌کردیم چرا این همه این کهن‌ایده، این آرکی‌تایپِ بازگشت، طرف‌دار دارد؟ کجای کار را ما، سر هرمس مارانای بزرگ، هنوز نفهمیده‌ایم در کار شما آدم‌های فانی؟ نکند که چند سالی بگذرد و باز، این مکین بردارد همین حرف‌های الان ما را پیدا کند از آرشیو و بگذارد زیر حرف‌های سال‌هایی که نیامده است و ببینیم که ای دل غافل! ببین که چه‌طور یک روز این میل شدید به بازگشت را نفی کرده بودیم و حالا – همان سال‌های آتی – این همه دل‌مان می‌خواهد به چیزی دور در گذشته برگردیم، به معصومیتی از دست‌رفته. این مساله‌ی غامض ِنوستالژی هم ول‌کنِ ما نیست ها! حالا هی بیا و عکس‌های کودکی‌ت را پابلیش کن ئه‌سرین‌خانم!
6
جناب جونیور، صبح که از خواب بیدار می‌شوند، اولین کلمه‌ای که بر زبان جاری می‌کنند: آب‌جو نِی! یعنی آب‌جو میل دارند با نِی!
7
زئوس را شکر که استعداد موسیقیِ جناب جونیور، به ما نرفته است. وگرنه ممکن نبود که برای دقایق طولانی بنشیند جلوی پیانو و ملودی تولدت‌مبارک را تمرین کند و انصافن برای موجودی یک و خرده‌ای ساله، خوب هم دربیاورد!
8
اجباری هم بود اجباری‌های قدیم (کِرم است دیگر لابد این نوستال‌بازی!) روزهای اول، فرصتی بود که هنگام اجباری‌کردن، فیلمی هم ببینیم. یعنی روزنامه‌مان را می‌خواندیم، دوسه‌تا تلفن می‌زدیم، ایمیل‌های‌مان را چک می‌کردیم و با خیال راحت، فیلمی رویت می‌کردیم. این ماجرا ختم به خیر نشد البته. فیلم‌دیدن حذف شد، چک‌کردن ایمیل حذف شد، تلفن‌های‌مان را هم در راه می‌زنیم. حالا اجباریِ ما محدود شده به خواندن روزنامه، روزنامه‌مان را می‌خوانیم، پشتی صندلی را تا جایی که جا دارد، خم می‌کنیم، دقایقی چشم‌های‌مان را می‌بندیم در این خلآ خودساخته، و بعد، باروبندیل‌مان را برمی‌داریم و اجباریِ امروز هم تمام می‌شود.
سخت می‌گذرد سربازی، ها!
9
در راستای بند 5، یاد آن میل شدید به چوپانیتِ میرزای عزیزمان هم افتادیم!
10
یادمتان باشد یک زمانی چیزهایی بنویسیم در خدمت و خیانت فرندز. مثل هر ماده‌ی مخدر دیگری، ترک‌کردن‌ش عوارض تحمل‌ناپذیری دارد. – بعله هنوز هم بعد از چند ماه، داریم از فرندز حرف می‌زنیم! – یکی‌ش این که جلوی روند فیلم‌دیدن آدم‌ها را می‌گیرد. یعنی خیلی راحت برای‌تان بگوییم که در این چند ماه اخیرِ بعد از فرندز، این فیلم آقای رایدلی اسکات، اولین فیلمی بود که رسمن ما و خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان، نشستیم و سرِ دلِ راحت، آخرشبی، مورد تفقد قرار دادیم!
11
یک اشتباه بسیار بزرگی از سر هرمس مارانای بزرگ سر زده است. – بزرگان، اشتباهات‌شان هم بزرگ است خب – دی‌شب، بعد از یک خواب بعدازظهر در جوار جناب جونیور، بعد از یک دوش خنکِ مفرح، بعد از یک لیوان بزرگ قهوه‌ی دم‌کرده‌ی کوبایی، که خودش را برای یک شادخواری درست و حسابی آماده کرده بود، به جای ویسک، یک لیوان درشت ودکای اوکراینی فلفلی نوشید. و از آن جایی که این موجود به غایت خوش‌طعم است، فراموش کرد که این همه امشب را به خودش وعده‌ی ویسکیِ اساسی داده است. و مجبور شد، ؟، مجبور شد با همان ودکا تا آخر شب ادامه دهد. و آدم‌های اهل می‌دانند تفاوت ودکا و ویسکی و کاری که با آدم می‌کند، از کجا تا کجا است. ساعت حوالی دوی نیمه‌شب بود و سرهرمس مارانای بزرگ غم‌گین بود. از این که با خوردن همین چند لیوان ویسکی به جای ودکا، می‌توانست کجای آسمان‌ها باشد و نبود. ودکا آدم را روی زمین نگه می‌دارد. نمی‌گذارد اوج بگیری. همین‌جور روی زمین برای خودت خوبی. ویسکی، درست‌ش البته، می‌برد تو را به یک جایی در اعماق وجودت، می‌گذارد که تمام استعدادهای داشته و نداشته‌ات، بیرون بریزد. پرواز می‌کنی. باور کنید!
(فرانک علاوه بر این که به خاطر بنزین، برای فقط یک چهارلیتری نمی‌آید، که گران هم کرده است! حالا هی بگویید این سهمیه‌بندی بنزین خوب است!)
‌12
از شما چه پنهان، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم این سر هرمس مارانای بزرگ هم دارد پیر می‌شود. یعنی از همان چند سال قبل که بارگاه‌ش را زد (!) دوران طفولیت‌ش را به سرعت پشت سر نهاد و بالغ شد. این چکیده‌هایی که مکین این پایین دارد از آرشیو ما بازیافت می‌کند و به خوردتان می‌دهد، مال همان جوانی و سرخوشی سر هرمس مارانا است. برای یک وبلاگ، انگار عمر پنج-شش‌ساله، زیاد هم باشد. الان برای خودش مرد کاملی شده است. گاس هم در سراشیبی عمر افتاده که این همه گاهی عبوس می‌نویسد. بی‌خود نیست که ما این هم روزها، کم‌تر برای‌ش وقت می‌گذاریم. خودش لابد بلد است یک جور خوبی ادامه دهد. به جای آن، ترجیح می‌دهیم این روزها، به کودکی به نام معماران گاس بیش‌تر برسیم که نام دفتر کوچکی است برای معماری‌کردن گروهیِ ما و دو فقره از رفقای قدیمی‌مان. که دارد با شتاب عجیبی بزرگ می‌شود و گاهی ما از آن عقب می‌مانیم. آدم کم می‌آوریم برای انجام کارهای‌ش. گاهی وقت‌ها نمی‌رسیم درست تربیت‌ش کنیم. کتره‌ای بزرگ می‌شود و این اصلن خوب نیست. یک شرکت، در خردسالی‌ش، احتیاج به مراقبت دارد. باید زبانِ خودش را بیاموزد نه این که زبان بزرگ‌ترهای‌ش را تقلید کند. باید یک جاهایی ادب‌ش کرد. توی دهن‌ش زد. یک جاهایی باید برای‌ش کف زد. باید به افتخار هر پروژه‌ی جدیدی که شروع می‌کند، برای‌ش شامپاین باز کرد. باید ترمیم‌ش کرد. باید متناسب با رشدش، هی لباس‌های بزرگ‌تر برای‌ش خرید. حالا که تصمیم گرفته هیچ‌گاه صرفن روی کاغذ معماری نکند، که معماری‌کردن برای‌ش همان ساختن و بناکردن است، باید کمک‌ش کرد. تولید نقشه روی کاغذ را خیلی‌ها بلدند. حالا که معماران گاس تصمیم گرفته‌اند برگردند به سنت معماران سال‌های دور، و بناکننده‌ی طرح‌شان باشند، خیلی چیزها را باید فدای این تصمیم کرد. یکی از این چیزهایی که دارد فدای این وقت‌های بی‌شماری می‌شود که سر هرمس مارانای بزرگ، این روزها به پای معماران گاس می‌ریزد، همین بارگاه است. حالا شما هی بگویید عدد بِدِه!
13
خواستیم غر نزنیم که فرهیخته‌گی خون‌مان این روزها خیلی پایین آمده. که خجالت‌آور است اگر بگوییم در دو ماه اخیر، یک فیلم دیده‌ایم و یک کتاب خوانده‌ایم! که آخرین کنسرتی که رفته‌ایم، ارمغان‌ش خواب ناراحتی بود که نصیب‌مان شد، که گاهی، بعضی روزها، خانم مارانا را بیش‌تر از دو ساعت در روز نمی‌بینیم. که جناب جونیور اگر این همه سحرخیز نبود، روزهایی بود که اصلن ایشان را نمی‌دیدیم. که این همه دل‌مان برای این چهارنفر و نصفی رفقای چندین‌ساله‌مان و قهقهه‌های مستانه‌ی شب‌های خانه‌دریا تنگ شده است. که زئوس پدر این آقای رازمیک را بیامرزد که هنوز هم می‌شود که با خانم مارانا، گاهی عالم و آدم را بپیچانیم و سری به لینت بزنیم و قهوه‌ای بخوریم.
(انگار زدیم ولی!)
14
برای شما تخفیف می‌دهیم لابد دخترم!

Labels:

Link
  



2007-07-11

آمده بودیم بنویسیم برای‌تان از هم‌میهن که جای عکس‌های تمام‌قد و سرمقاله‌ها و صفحات کتاب‌ش چه‌قدر خالی است. آمده بودیم بنویسیم از شرق که زئوس را شکر، هنوز هست و نمی‌دانیم تا کی. آمده بودیم بنویسیم این ستون بامزه‌ی این مردمانِ خبیثِ آقای کاوه‌ی میرعباسی را از دست ندهید، که ضدفراموشی‌های آقای سپانلو را که این بار درباره‌ی جهان‌ملک خاتونِ شاعره و روابط غیرافلاطونی‌ش با حافظ نوشته، که ادب‌نامه‌ی دیروزش را که قد سه ماه داستان‌های کوتاهِ آخرِ شبیِ توالت‌فرنگی‌خوانی دارد، که سلسله‌یادداشت‌های محسن نامجو را که توسعه‌ی یافته‌ی همان اولین و آخرین پستِ وبلاگ‌ش ، در باب ریتم است، که میرفتاحِ عزیز با کرگدن‌نامه‌اش و قلندرانِ پیژامه‌پوش‌ش، که سنت حسنه‌ی استفاده از عکس‌های بزرگ، که کاریکاتورهای معرکه‌ی آقای صافی، که عکس‌ها و سوتیترهای رندانه‌اش را از دست ندهید. که مصاحبه‌ی پریروز آقای جوان‌فکر، مشاور مطبوعاتی آقای رییس‌جمهورمان که فرموده‌اند: آقای دکتر احمدی‌نژاد با طراحی حساب‌شده‌ای در ارتباط با آمریکا اعم از مصاحبه‌های مکرر با رسانه‌های آمریکایی و دو سفر به نیویورک، یقه‌ی آمریکا را در خود آمریکا گرفت! را بخوانید و بخندید. که از پدرسوخته‌گی و بازی‌گوشی بچه‌های صفحه‌ی تجسمی برای‌تان بگوییم که در آن مطالب مفصل درباب عکسِ پولیتزرگرفته‌ی آقای جهانگیر رزمی، چهار صفحه درباره‌ی آن عکس کذایی نوشته‌اند ولی نتوانسته‌اند که یک ورسیون دو در دوی همان عکس را یک گوشه‌ای یواشکی چاپ کنند که ملت هم بدانند درباره‌ی کدام عکسِ اعدام دسته‌جمعی در کردستان اصلن دارد دعوا و بحث می‌شود. که باز در مصاحبه با جمشید بایرامی، اصلن درباره‌ی تعهد اخلاقی عکاس در ارتباط با سوژه‌اش صحبت بشود و پای آن عکس معروف آقای باطبی وسط بیاید و بلاهایی که سر ایشان آمد، و باز نه اسمی از آن طفلک در روزنامه بیاید و نه همان عکس، دوباره‌ چاپ شود. که هجده تیر بیاید و برود و مجالی نباشد برای نوشتن از آن ماجرایی که قلبِ رهبرِ فرزانه‌ی جهان اسلام را به درد آورد! (الهی بگردم!!) که امروز شد و این تیتر بزرگ انحلال که ما دوست داریم آن را انهدام هم بخوانیم و این مقدمه‌ی درخشان خانم بهناز صادق‌پور که: سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی منحل شد تا دیگر یک نهاد فرابخشی، خار چشم سایر دست‌گاه‌ها و وزارت‌خانه‌ها نباشد. سازمان از بین رفت تا درگیری میان ناظر و مجری از بین برود. سازمان منحل شد تا هر دست‌گاهی خودش بودجه‌ی مورد نظرش را پیش‌نهاد دهد و بودجه‌ی پیش‌نهادی با حداقل تغییر به تصویب برسد. سازمان تجزیه شد تا دیگر برنامه‌ریزی در کار نباشد و هیچ‌کس عمل‌کرد پایین‌تر از اهداف برنامه‌ها را به رخ دولت نکشد. سازمان ادغام شد تا دیگر وزرا اعتراض نکنند که ارزش افزوده‌ی بخش آن‌ها بیش از اعلام سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی بوده. یا شاید سازمان از بین رفت چون احتیاجی به مدیریت و برنامه‌ریزی نداریم.
دل‌مان برای آقای ب تنگ شد ناغافل.
Link
  



2007-07-08


Link
  



2007-07-02

حواس‌ام هست پرنده‌هايي كه آن‌جا نشسته‌اند/ بيهوده ننشسته باشند/حواس‌ام هست وقت در نشستن و بلندشدن آن‌ها/ تلف نشود./چندمين سيگار است؟/ چند ساعت گذشته؟/ - حواس‌ام نيست- /برف شروع به باريدن مي‌كند./

به چيزي فكر نمي‌كنم.
شهرام شيدايي
1
به قول آقای رولان بارت، در جهانِ مدرن، ابراز احساسات، یک جور رسوایی است.
خب گاهی هم دل‌مان برای جهان قبل از مدرن تنگ می‌شود. اشکالی که ندارد؟
2
این تصویر باید از یک جایی آمده باشد. که آدم اسیر خودش بشود. که در خودش فرو برود. که آن‌قدر کیف کند در این چرخیدن، پرسه‌زدن‌های درونی، که زمان را گم کند. که گیر کند در خودش و دنیای درون‌ش. گاهی، سر هرمس مارانای بزرگ، فکر می‌کند چه‌قدر این خود را واکاویدن می‌تواند به دراگ شبیه باشد. لذت‌ش را می‌گوییم. همین است که آن مادرمرده‌ای که کراک مصرف می‌کند، لابد می‌داند که کرم‌هایی هستند که دارند در گوشت‌ش می‌لولند، لابد می‌داند که دوام نمی‌آورد. پس چه‌قدر باید آن لذت، آن درخودفرورفتن‌ش، کیف‌ناک و عظیم باشد، که این همه بیارزد.
3
داشتیم فکر می‌کردیم مکین این جوری که دارد هرمس مارانای سه‌چهار‌سال قبل را می‌آورد می‌گذارد این‌جا، این پایین، حال عجیب دوگانه‌ای به ما دست می‌دهد. درد و لذت‌ی است توام. پرسه‌زدن‌ در نگاه‌ها و لهجه‌ها و الحان قدیمی است. دل‌ت برای خودت تنگ می‌شود. برای سرخوشی‌ت، برای گسترده‌گی پدیده‌هایی که مخاطب‌شان بودی. برای این ول‌بوده‌گی که وقتِ نوشتن از آن برخوردار بودی. برای این بندهای بی‌ربطِ بی‌خودی ماراناییک که آن وقت‌ها نبود یا کم‌تر بود. (حداقل دو نفر را می‌شناسیم که الان دارند می‌خندند!)
گاس هم که دچار آن نوستالژی‌های بی‌مقدار بی‌خاصیتِ تخمی شده‌ باشیم. کسی چه می‌داند.
4
می‌دانید؟ محسن نامجو خودش درجه‌ی حرارت را بالا برده است. آدمی که به‌هرحال برای‌ش این جوری پیش آمده که حرف‌های‌ش – مصاحبه‌ها و نوشته‌ها – در وهله‌ی اول اعتراض به وضع موجود باشد، که فریاد باشد، که با موسیقی‌اش گوش و سنت را به چالش بکشد، باید انتظار این همه فحش و توهین و مدح و تمجید و تحلیل‌های آبکی را هم داشته باشد. زیاد حرف می‌زند. این را خیلی از دوست‌داران‌ش هم اذعان دارند. وقتی زیاد حرف زدی، آتو هم زیاد دست ملت داده‌ای. نسخه که برای دیگری نمی‌پیچیم. خواسته که این طور باشد. گاس هم که خیلی امیدی به زنده‌ماندن نداشته باشد. حوصله‌ی صبرکردن نداشته باشد. بخواهد از این موجی که راه افتاده، به هرحال، حال‌ش را ببرد. صدای‌ش را به گوش آدم‌های بیش‌تری برساند. تاثیرش را بگذارد. بعد برود. برود برای خودش یک گوشه‌ای، زنده یا مرده.
وقتی تصمیم بگیری پدیده باشی، در این جریانی که توامان، پشت سر و مقابل‌ت راه می‌افتد، به هرحال، آنی که رو است، سطحی است و کم‌ارزش. باید صبر کنی، چند سال شاید، که این لایه‌ها بروند و بعد کم‌کم، به تاریخ که پیوستی، از اعماق این جریان‌ها، آدم‌هایی پیدا می‌شوند که حرف‌های درست و اصولی در تبیین تو و کارهای‌ت خواهند زد، له یا علیه‌ت. فرقی هم نمی‌کند.
ما که داریم حال‌مان را می‌بریم. از ای ساربان و چشمی و صد نم و نوبهاری و مرغ شیدا و بگوبگو و شیرین و ترنج و زلف‌برباد و ای‌کاش و عقاید نوکانتی و گیس و دیازپام 10 و رفتم سر کوچه و ... جاودانه بشود یا نشود. آن‌قدر هم دنیا گل‌وگشاد هست که جا برای همه موجود است. این را این بالا داریم می‌بینیم که می‌گوییم. کاری هم به نقد و نقادی نداریم. حوصله‌اش را هم نداریم. گاس که خیلی هم بلد نباشیم. این‌جا دوست داریم از کیف‌های‌مان برای‌تان تعریف کنیم تا سر ذوق بیایید.
راست‌ش خیلی هم این ماجرا، ربطی به کپی‌رایت و این‌ها ندارد. سر هرمس مارانای بزرگ خودش از آن دسته‌ موجوداتی است که به‌ کپی‌رایت در اینترنت اعتقاد زیادی ندارد. یک توضیحات مکرر بی‌خودی را انگار مجبوریم که بدهیم در چند بند:

اول- مخاطب آن حرف‌ها، اصولن باید آدم‌هایی باشد که از موسیقی این آقا لذتی برده‌اند. گاس که باید این را همان‌ اول می‌گفتیم که در غیر این صورت مجبور نیستید، می‌فهمید لابد، مجبور نیستید آن حرف‌ها را بخوانید، چه برسد به این که کاری بکنید.
دوم- محسن نامجو آدم چندوجهی‌ای است اصولن. مثل همین دنیای که داریم در آن زنده‌گی می‌کنیم، شلوغ و درهم است. برای قضاوت در باره‌ی این آدم، آن هم از این دست قضاوت‌های کلی که ما و شما دوست داریم درباره‌ی آدم‌ها بکنیم و پرونده‌شان را ببندیم، به گوش‌کردن به حداقل ده‌پانزده تا از کارهای این آدم نیاز دارید. آن‌قدر که فضاها و برخوردها و لحن‌ها متفاوت است. و هیچ بعید نیست که درست مثل سر هرمس مارانای بزرگ، ای ساربان را هر روز گوش کنید و مثلن شیوه‌ی نوشین‌لبان را هربار، رد کنید.
سوم- این را مستقیمن به این دو رفیق قدیمی‌مان، آقای الف و خانم شین داریم می‌گوییم: مقایسه‌کردن این ماجرا با فرندز و دی‌وی‌دی‌ شرک و این‌ها، شوخی است. فهمیدیم که دارید سربه‌سر ما می‌گذارید. وگرنه جوابی که خانم فرنایس داده، جامع است.
چهارم- انگار باید این بالایی را بازتر کنیم: ماجرا ساده است. محسن نامجو چه خوش‌ش بیاید و چه نه مجبوریم این را بگوییم، اصولن عقل معاش ندارد! یعنی نه تنها از این آهنگ‌هایی که پخش شده، هیچ خیری به ایشان نرسیده، که اصولن از کانال‌های دیگری هم خیری به ایشان نرسیده است. گاس که اگر ما بودیم، شخصن اقدام به پخش کارهای‌مان به صورت زیرزمینی می‌کردیم و بعد خودمان را می‌زدیم به کوچه‌ی علی‌چپ و در دل‌مان به ریش خیلی‌ها می‌خندیدیم. اما محسن نامجو این کار را نکرده است. خیلی صادقانه، یک روز از خواب پا شده و دیده به فاک رفته است.
پنجم- خیلی برای‌مان سخت است این بارگاه را به چنین توضیحات بدیهی‌ای آلوده کنیم. شما هم بی‌خیال شوید. حال نکردید، نکردید دیگر. به ما چه مربوط که از موسیقی این آقا دفاع کنیم. حال‌مان را می‌کنیم و شعف‌مان را می‌بریم با چهارتا رفیقی که حال کردند، تقسیم می‌کنیم. با شما هم می‌نشینیم و درباره‌ی هزار تا چیز مشترک و موردعلاقه‌ی دیگر گپ می‌زنیم، ها؟ پیک‌ت را زودتر سربکش که وقت نداریم باباجان!
5
به قول آقای بال‌افشان، جیم موریسون در 28 ساله‌گی overdose کرد، تو خجالت نمی‌کشی سی و چند سال داری؟!
6
داشتیم فکر می‌کردیم بلند شویم به جای این که هر چند روز، یک پست جدید بگذاریم، هر چند روز، آخرین پست‌مان را پاک کنیم. این جوری هی این بارگاه و پست‌های‌ش به عقب می‌روند. فیلم را کلن به عقب برگردانیم تا نقطه‌ی شروع. بعد هم لابد همان تنها پست باقی‌مانده هم چند روز بعد پاک بشود! ها؟
7
خیلی خدای نمک‌نشناسی هستیم اگر در همین بند هفت، از ساسان‌خان عاصی عزیزمان یادی نکرده باشیم ها!
Link
  


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017